×

هشدار

JUser: :_بارگذاری :نمی توان کاربر را با این شناسه بارگذاری کرد: 66
ای که با نامت جهان آغاز شد            دفتر ما هم به نامت باز شد (نظامی) در سی و یکمین نشست باشگاه زاوش در سال 92 به تاریخ 10 آذر ماه بعد از مطالب جامعی که دوستم آقای زارعی ارائه داد و متوجه شدیم که دنباله دار آیسان دیگر قابل رصد نیست کمی سردی در بچه ها برای انجام این شب رصدی صورت گرفت. البته من در همان جلسه اصرار بر انجام این شب رصدی داشتم و حتی به آقای حمیدیان هم گفتم که اگر یک ماشین هم شده باشد ما برای رصد برویم. دو شنبه 11 آذر بود که پیام آقای حمیدیان را خواندم " با توجه به اعلام آمادگی دلیرانه تمام اعضای گران قدر کانون نجوم زاوش، جهت پذیرش احتمال ابری بودن آسمان، توشه های خود را برای رقم زدن یک شب رصدی خاطره انگیز دیگر می بندیم. *** وسایل مورد نیاز: 1-   لباس بسیار گرم 2-   چراغ قوه به همراه باتری یدک) در آن منطقه دسترسی به برق نداریم( 3-   شام و تنقلات ( پرکالری باشد) 4-   اگر می خواهید استراحت کنید: پتو یا کیسه خواب 5-   فلاسک آب جوش برای تهیه چای و نسکافه 6-   نقشه آسمان ( در صورت داشتن) 7-   لیوان برای نوشیدن آب *** محل و ساعت شروع عزیمت: سه شنبه 12 آذر؛ روبه روی درب شرقی فرهنگسرای بهمن ساعت 13 موجیم و وصل ما، از خود بریدن است ... ساحل بهانه ای است رفتن رسیدن است... ((قیصر امین پور)) "     این بود متن پیامی که آقای حمیدیان برای اعضای گرامی زاوش فرستادند و تا مدت ها در خاطره ما 13 نفری که دلیرانه این اقدام را انجام دادیم و رصدی تاریخی در کارنامه زاوش باقی گذاشتیم خواهد ماند. پس از حدود سه ساعت و نیم در مسیر بودن به محل مورد نظر که آقای فتحی برای ما در نظر گرفته بود رسیدیم. جلوی در باغ بودیم ولی کلید نداشتیم. آقای فتحی و دوست عزیزم محمد حسین رفتند تا کلید باغ را از آشنای آقای فتحی بگیرند و برای ما بیاورند. هفت نفر از بچه ها که خودم هم یکی از آنها بودم در محوطه جلوی باغ مانده بودیم ولی سرما اذیتمان می کرد. بعد از اینکه محوطه اطراف باغ را تا حدود شعاع بیست متری بررسی کردم به سمت کوله وسایل خودم آمدم و در فکر ژل آتش زای درون کوله، فندک و به این که چرا ما سردمان است می اندیشیدم. زمان کمی گذشت تا اینکه دو تا از بچه ها گفتند در نزدیکی ما بشکه آهنی شکلی هست. بشکه حدود یک متر ارتفاع داشت، آن بشکه را با ماجراهایی که میان ما سه نفر اتفاق افتاد نزدیک باغ آوردیم و شروع به جمع کردن هیزم کردیم. توانستیم آتش درست کنیم ولی افسوس که عمر آن آتش زیاد نبود و در ساعات آتی هم به دلیل خشک بودن چوب ها و درختان آن محل آقای فتحی مانع این کار شد که ما بیرون از باغ آتش روشن کنیم. حدود بیست الی بیست و پنج دقیقه بعد آقای فتحی و محمد حسین با کلید آمدند. ما نه نفر که زودتر رسیده بودیم وسایل خود را در اتاق گذاشتیم و دلیرانه آماده رقم زدن یک شب رصدی دیگر می شدیم. با تاریک شدن هوا دغدغه بچه ها مبنی بر اقامه نماز شروع شد. مدت اندکی هم می شد که آقای ولی یاری و سه اعضای گرامی دیگر که من و آقای حمیدیان نزدیک جاده به دنبال آنها رفته بودیم به ما پیوسته بودند. پس از مدتی بحث پیرامون جهت قبله آقای فتحی در حالی که دو دستش را کنار گوشش می برد گفت: " قبله این وره . ولاالضآلّین " دوستان ما به دلیل کمبود فضا تک تک شروع به خواندن نماز کردند. وقتی یکی از دوستان نماز مغرب را می خواندند آقای فتحی گفت بچه ها نماز های قضاتون اینجا شکسته نمی شه ها. اشتباه نگیرید یه وقت! مدت زمانی بعد آقا رامین برای ما غذا درست کردند و با اکثر بچه ها میل کردیم سوسیس- تخم مرغی که خاطره انگیز شد. خودش می گفت به یاد روزهای سربازی این غذا را درست می کنم و ما هم کلی تشکر کردیم و واقعا دست مریزاد داشت اون کار. با گذشت زمان چشمک هایی که آسمان به روی رصد گران دلاور زاوش می زد عمیق تر می شد. ما، هم می توانستیم در محوطه حصار کشیده شده باغ رصد تاریخی را انجام دهیم و هم در بیرون این منطقه و محوطه آزاد که آقای فتحی توصیه کردند در بیرون کمتر از دو نفر نباشید. عده ای از بچه ها سرما را و عده ای دیگر خطر ناک بودن بیرون را دلیل این می دانستند که بیرون محوطه شروع به رصد نکنیم. البته چند باری صدایی شنیدیم و یک بار صدای عمیقی را شنیدیم که میان بچه ها اختلاف بود که صدای سگ هست یا صدای گرگ ولی به نظر خود من صدای سگ نبود. با چشمک زدن ستاره های دلربای آسمان ما هم دلمان نیامد که تنها بگذاریمشان. مدتی در محوطه داخل باغ عمیق آسمان را نگاه می کردم ولی گاهی اوقات هموار نبودن سطح زمین تعادل من را به هم می زد و دیگر اینکه نور لیزر بچه ها که برای اشاره کردن به ستاره ها استفاده می شد به شاخه های درخت ها برخورد می کرد و انعکاس آن نور در عدسی چشم من جمع می شد. مدت زمان اندکی گذشت، تصمیم گرفتم برای رصد بیرون باغ بروم. لیزر یکی از بچه ها را گرفتم ولی مشکل حل نشد، باید کسی را پیدا می کردم که به حداقل نصاب برای بیرون رفتن برسیم. آمدم کنار آتشی که درست کرده بودیم تعدادی از بچه ها در محوطه انتهایی باغ مشغول رصد بودند و تعدادی دیگر به همراه آقای فتحی که مدیریت اداره شعله ها به ایشان تفویض شده بود مشغول دست و پنجه نرم کردن با سرما به کمک آتش بودند. در همین محوطه بود که آقای بطایی را دیدم و به ایشان گفتم من می خواهم بیرون برم شما نمی یای؟ -         چرا من هم میام. همین که دو نفر شدیم نقشه آسمان خودم را که در غالب گردونه آسمان بود برداشتم و با دو چراغ قوّه، کاغذ و مداد بیرون رفتیم. دوبار این کار را با آقای بطایی انجام دادیم ولی تفاوت بار اول و دوم این بود که در بار اول باد شدیدی سبب شد پوشه وسایل من پخش شود و دنبال آن بگردیم ولی در بار دوم از سنگ بزرگی استفاده کردیم که جرأت سرکشی را از باد گرفت. صور فلکی که با آقای بطایی مرور کردیم به قرار زیر است که تا مدت ها در خاطر من جا خواهد داشت. 1-   ذات الکرسی -:19 2-   قیفاووس 20:30 3-   دلفین 20:30 4-   دُجاجه (صلیبی) 20:50 5-   ستاره نسر واقع 20:50 6-   فَرَس ( اسب بالدار) 21:40 7-   مثلث 21:40 از آنجا که گروه نجومی زاوش این شب رصدی را بر پایه اقدام 13 عضو رصدی دلیر قرار داده است و از قبل هم پیش بینی هواشناسی این بود که ساعت 12 شب به بعد هوا ابری است خودم را برای یک شب مانی یادگاری آماده می کردم.چون که ساعت مدام در این مدت در دستم بود با نگاهی به آسمان متوجه شدم که پیش بینی های هواشناسی فقط 45 دقیقه تاخیر داشته است و ساعت 45 دقیقه بامداد هوا ابری شد. به اتاق اسکان رفتم و با سه تا از بچه ها میان وعده مختصری خوردیم و من همچنان امید داشتم که هوا از حالت ابری بودن خارج شود و به رصد ستارگان و اجرام بیشتری طمع داشتم ولی افسوس که این اتفاق نیفتاد و ستارگان آسمان از ساعت یک بامداد به بعد نقاب بر چهره دلربای خودشان کشیدند و چشم های ما را از دیدن این نورافشانی زیبای خلقت محروم کردند. پیشنهاد های زیادی در جمع ما مطرح شد که تا صبح چه کار کنیم و سردی هوا هم مانع از خواب عزیزمان می شد. در همین حین که چند عزیزی مشغول صحبت پیرامون بحث داغ موسیقی بودند بازی پانتومیم مورد توافق همه ما قرار گرفت و به دو گروه شش نفره تقسیم شدیم و شروع بازی پانتومیم از گروه ما بود. دوستان رعایت حال تازه وارد ها را کردند و در ابتدا موارد آسانی مثل لولا،باقالی و شاهین را مطرح کردند که چندان سخت نبود.ولی با افزایش حرارت بازی میان بچه ها،گروه ما پیچ تاریخی در جریان این شب رصدی رقم زد و توجه افراد را به خود با حرکات آقای فتحی جلب کرد. پیشنهاد ما نشان دادن و فهماندن"اگزوز خاور"به هم گروهی های آقای فتحی بود.اشکال جالبی که سر از استادیوم ورزشی،شیپور،داور و بالاخره خاور درآورد.با عبور از این مرحله بحرانی گروه مقابل برای ما موضوعی را مطرح کردند که گروه ما کمتر از 90ثانیه آن را تشخیص دادند در حالی که برای کشف اگزوز خاور من تایمر زدم و حدود290ثانیه طول کشید تا دوستان آن را بگویند. مورد دیگرپیشنهاد ما"خرس قهوه ای"بود. آن همراه ما که سعی در فهماندن این مورد داشت خودش در یادش خواهد ماند که در نشان دادن صفت قهوه ای خرس به هم گروهی های خودش چه خون دل ها که نخورده است. پس از گذشت مدت زمان نسبتا زیادی برای گروه مقابل و بنابراین قاعده که " چیزی که عوض داره گله نداره" و قاعده ی دیگر حاکم بر زندگی ما مبنی بر اینکه " همانا پس از سختی آسایش است         پس از محنت و رنج آرامش است" بازی در زمین گروه دیگر افتاد. با آن کشف تاریخی اگزوز خاور آن عزیزان. « خز وخیل»، همان عبارتی که از گروه ما باید هم گروهی من با آن موهای بلندش برای ما نشان می داد و مشخص بود که این واژه را چه کسی پیشنهاد داده. همانی که داغ « خرس قطبی» در دلش مانده است و سرد نشده. هم گروهی ما در نشان دادن «خ» بسیار موفق بود ولی این تازه اول مشکل او بود زیرا همه و از جمله خودم «خر» را با  «خس» اشتباه گرفته بودیم و چه حرکات و سوالات ماندگاری که از ما سر نزد. -تو خره؟ -به خر ربط داره؟ -واسه خره؟ -به درد خر می خوره؟ -رو خر میذارن؟ و دیگر سوالاتی که ما پرسیدیم و گویا آب روی داغ((خرس قطبی)) می ریختیم و مصداق بارز این شعر شاعر شده بودیم "در پس هر خنده آخر گریه ایست   مرد آخر بین مبارک بنده ایست" زمان می گذشت و ما مثل آهو برای تشخیص این واژه مبارک در گل گیر کرده بودیم.تا اینکه دلاور مرد گروه ما "مازیار"که باید به او دست مریزاد گفت و مدال طلا داد این غول مرحله آخر و پشت سر گذاشت.من خودم آن قدر برای تشخیص((خز))سراغ ((خر)) و دار و دستش رفتم که بعد از حل معما یکی از دوستانم گفت: -خدایی کجای خر،خز دیدی که دنبالش میگشتی؟ دو پیشنهاد دیگر در گروه ما مطرح شد که زمان اجازه نداد بگوییم اوّلی آن را خودم و دوّمی را یکی از دوستان گفت.((وافور)) و ((نلسون ماندلا))دو موردی بودند که در گروه ما مطرح شدند و اکنون که این متن را می نویسم تمام روزنامه ها و جراید خبر مرگ((ماندلا)) را نوشته اند. آسمان نسیم سرد و دل انگیزش را بر سر ما می کشید و از آنجا که دوستان عزیزم  به فکر سرد شدن بچه ها بود پیشنهاد خواندن شعر در میان عزیزان را دادند و صدای گرم عزیزان به همراه ابیات ناب و دل انگیز حافظ و رهی معیّری به جنگ سردی هوا رفتند.من در آن مدّت محدود شعر خوانی اشعار بسیار ناب و جالبی یاد گرفتم.بزرگ ما که زحمت اقامت ما بر گردن ایشان افتاده بود،شعری را خواندند"دوش دیدم که ملايک در میخانه زدند" و همراه آسمانی دیگر ما از نوعی صنعت ادبی الهام گرفتند که نام دقیق آن را فراموش کردم.که نوعی فی البداهه جواب دادن است در پاسخش گفت "کله تاس کچل را فر شش ماهه زدند" البته این دوست گرامی ما مدّتی بعد شعری خواندند برای آقای فتحی با ردیف((برو)) و من در پاسخش به نیابت از آقای فتحی چهار بیتی را با لحن جالبی تقدیمش کردم "می روم رفتن از این دیدار مشکل تر که نیست  /   دوری از وصل حقارت بار  مشکل تر که نیست از چه می ترسانی ام یک عمر تنها بوده ام  /  غربت این بار از هر بار مشکل تر که نیست گیرم آتش زد مرا اندوه بی سامانی ام   /    سوختن از ساختن با عار مشکل تر که نیست کوه هم باشی اگر با صبر  آبت می کنم    /    ترک تو از ترک سیگار مشکل تر که نیست" البته این مصراع آخرش برای خودم کارساز شد و همان دو همسفر عزیزم که با هم بشکه ی آهنی آوردیم گفتند:عباس تو ام آره؟و... صبح چهار شنبه13آذر1392پاورچین پاورچین چهره ی خودش را برای ما دلیران زاوش که زیر آسمان تفرش بودیم نمایان کرد.وسایل خود را جمع کردیم و آماده ی حرکت به شهر ماشینی پایتخت شدیم.بعد از خاموش کردن آتش و تمییز کردن محل سکونت مان دست راست من ذغالی شد به یکی از 12همراه خودم گفتم -اگه زحمتی نیست آب می ریزی رو دستم؟ -خودتون نمیتونید بریزید؟ خودم یه دستی ظرف آب را برداشتم  و دستم را تمییز کردم و متوجه شدم که خودم تنهایی هم میتوانم آب را بریزم. و به یاد رشته ی کوه نوردی ورزش مورد علاقه خودم افتادم و دلیل انتخاب این ورزش این می باشد که؟((کوه نورد ها با یکدیگر رقابت ندارند بلکه تنها چیزی که هست حمایت می باشد))واین شعاری که باید در جان هر کوه نورد باشد افتادم که:"اول به دانسته هات امیدوار باش،بعد به مهارت های خودت امیدوار باش،بعد به ابزار های همراهت امیدوار باش و در آخر از همه به همنوردت امیدوار باش" با ارتفاع گرفتن خورشید در آسمان شهر تفرش ورق تازه ای در کتاب زندگی دنیایی من رقم خورد.صفحه ای که درس های زیادی برای من داشت.و در تمام عرصه های زندگی من به دردم خواهد خورد.و من از تمام کسانی که در این شب رصدی همراهم بودند نهایت تشکر را می کنم و امیدوارم که در آینده یار خوب آنها باشم همان گونه که این عزیزان در این سفر یار و همراه خوب من بودند.و این که خاطره های خوبی در ذهن آنها به یادگار گذاشته باشم زیرا به گفته ی شاعر معاصر این آب و خاک آقای مجتبی کاشانی "در سبزه زار کویت منزل گرفتم ای دوست در بحر بی کرانت ساحل گرفتم ای دوست زیبا ترین هنرها پیوند دل به دل هاست بنگر چه کار آسان مشکل گرفتم ای دوست" یا حق،به امید دیدار دوباره این 12همراه گرامی عباس صادق زاده شنبه16آذر1392کتاب خانه علامه امینی پارک ولایت ارتباط با نگارنده متن :09351077695 این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید ادامه مطلب...
به نام خدای آسمونها تصمیم برگزاری تور رصدی در وسط هفته آنهم با هزار اما اگر (شرایط نامعلوم جوی) به بهانه بهترین و تنها فرصت برای دیدن "آیسان" منطقی به نظر می رسید. آیسان قهرمان که از مهلکه خورشید جان سالم بدر برده و تمام پیشگویی های بزرگان نجوم را به سخره گرفته بود، طرفداران و دوستاران بسیاری پیدا کرده بود. اما دو روز قبل از سفر، خبر غم انگیز خاموش شدن این زیبای ده هزار ساله، همه را غمگین و ناامید کرد. مثل افسانه های دراماتیک، چون جنگجویی که از نبردی بزرگ سربلند خارج شده، اما بخاطر از دست دادن تمام رمق و نیروی خود مدتی بعد بر خاک می افتد. شاید پیامی در این اتفاق باشد: تو خود حدیث  مفصل بخوان از این مجمل... تصمیم برای این سفر بقدری محکم بود که حتی بعد از منتفی شدن ماجرای ستاره دنباله دار آیسان، باز هم دوستان مصمم به رفتن این سفر و رصد آسمانی بودند و البته اس ام اس دلیرانه و حماسی آقای حمیدیان نیز خیلی موثر بود! القصه با هر مصیبتی بود یک روز و نصفی مرخصی وسط هفته را بزور گرفتم و دقیقه نود خود را به جمع راهیان نور(شب) رساندم ! در مسیر رفتن به تفرش، شهر کوچکی که نظامی گنجوی و دکتر حسابی و دهها مشاهیر بزرگ دیگر را در خود پرورانده بود، با دیدن کوهها و دشتها و طبیعت به فکر فرو رفتم: گاهی گرفتاریها و مشغله ها و روزمره گی های زندگی، چنان آدمی را غرق خود می کند که اصلا فراموش میکند برای چه زندگی میکند؟ چنان خود را گم میکنم که یادم میرود هدف چیست و من کیستم... گمگشته راه وادی شبهای محنتم راهی نما که اختر شبهای تار من تویی... در هوایی بسیار سرد که سرد تر هم میشد به باغی دورافتاده با اتاقی کوچک و ساده رسیدیم که البته جوابگوی کار ما بود. باغی متعلق به آقای فتحی. یادم هست در ابتدای سفرباو گفتم بگذار کمی بنزین بیاوریم. ولی ایشان خندید و گفت: نیازی نیست! با خودم گفتم این بچه مثبت درسخون بعدا به حرف من میرسد! اما زرنگی، چابکی و مهارتی که بعدا در تهیه آتش و رتق و فتق امور دیدم، مرا شگفت زده کرد که نه بابا، ایشون واسه خودش سرخپوستیه!! خلاصه... دوستان آماده چیدن دوربین ها و کارهای مربوطه میشدند. اما من بقدری دچار خشم معده شده بودم که اگر خورشیدگرفتگی نیز پیش میامد، توجهی نمیکردم.! پس به اجبار نقش آشپزباشی را بعهده گرفتم و یک غذای من دراوردی و ترکیبی و عجیب الخلقه و البته کمی تا قسمتی نپخته درست کردم. اولین وآخرین باری که مشابه این غذا را درست کردم، 15 سال پیش بود (زمان خدمت سربازی) که البته اضافه خدمت خوردم چون تعدادی از هم خدمتی هایم را روانه بهداری سپاه کردم...! اما دوستان میل کردندو بجز تشکرفراوان چیزی نگفتند. (یعنی من عاشق حیا و نجابتتون هستم...!) و حالا آماده انجام رسالتی بودم که بخاطر آن رنج سفر را به جان خریده بودیم. بیرون که آمدم هوا کاملا سرد شده بود، اما دوستم دکتر الوند با ذوق و قریحه ای که داشت، پیشنهاد داد به آسمان نگاه نکنم. دستم را گرفت و به بیرون از باغ و محدوده دشت که رسیدیم گفت: حالا سرت را بالا بگیر... وااااااااااااای اگه اغراق نکنم 30 ثانیه در وههههم مطلق فرو رفتم: گویی گنبد مینایی با اختران فروزان چراغانی شده بود. انوار اعجاب انگیز و روشن کهکشان راه شیری چنان واضح و نمایان بود که گویی هیچگاه آسمان و ستارگانش را ندیده بودم. کم کم عظمت آسمان تمام وجودم را فرا گرفت و اشک در چشمانم حلقه بست.. "گفتم شبی به خویش: این آسمان پیر، بحریست بیکرانه ولی چشم من مدام، دنبال ناخداست، پس ناخدا کجاست؟ در گوش من چکید صدایی که نرم گفت: دریاست آسمان و در آن ناخدا، "خداست"... بگذریم... به باغ رفتمو بسان کودکی که مشتاق یاد گیری است، خود را به اساتید محترم تحمیل کردم! آقای ادبی، استاد ادب ومعرفت، رازهایی از آسمان و گردش ستارگان برایم گفتند. با آقای حمیدیان که الفتی در دل خویش میان خودم و ایشان احساس میکردم، در مورد صور فلکی و اسامی ستارگانش صحبت کردیم که بسیار مفید بود. و از دانش آسمانی استاد ولی یاری، با تفهیم خوب و گویش گرم و گیرایشان بهره فراوان بردم. در میان این رصدها: مشاهده مشتری با 4 قمرش و همینطور یک سحابی در غلاف کمربند جبار، و همینطورکهکشانی که در موقعیت خاصی دیدم برایم جالبتر بود. جالب اینکه من گاهی توده، ستاره و هاله هایی از اجرام و ... باچشم خویش میدیدم، ولی دوستان میگفتند از نظر علمی غیر ممکن است و ممکن است چیز دیگری میبینی! ولی مطمئن بودم من همان چیزهایی را میدیدم که ظاهرا نباید میدیدم! یعنی با چشم غیر مصلح قابل مشاهده نیست. در اینجا اعلام میدارم که دوستان عزیزتر از جانم! من روزنامه را از فاصله 7 متری میخوانم و چشمان تیزی دارم!!! مدام از جوزا به ثور و از ستاره قطبی به خوشه پروین سیر میکردم. کشف این نکته در مورد خودم که با وجود درگیر بودن در زندگی کار و خانواده و... و گذر از سنین جوانی، هنوز تشنه دانستن و شوق یاد گیری دارم، برای خودم بسیار جالب و امیدوار کننده بود. در این بین بچه ها در کنار آتش، بزم شعر داشتند و من که مست می عشق بودم تازه داشتم میفهمیدم که چرا بسیاری از منجمان معروف، شاعر نیز بوده اند مثل خیام نیشابوری. وقتی رازهایی از آسمان و ستارگان فرا میگیری و با آن مانوس میشوی، باخود میگویی: خرده ای نیست بر پیشینیان ما که ستارگان را میپرستیدند، آنها به دنبال خدای خود بودند... از نیمه شب به بعد هوا طبق پیشبینی قبلی ابری و سپس بارانی شد و رصد تعطیل شد! اما بزم دوستان دور آتش همچنان برقرار بود و در این بین، برنامه شاد و مفرح پانتومی با هنرمندی دوستان اجرا شد که در حد دلدرد خندیدیم- خنده در حد لالیگا (خزوخیل) ( - : تنها نکته ای که کمی باعث تاسف من شد این بود که تعداد کمی از دوستان، هیچ رغبتی برای کنکاش و رصد آسمان از خود نشان نداده و نفس انجام این سفر را فراموش کردند...) -: در ساعات نزدیک به صبح بعلت کم خوابی از قبل، چند ساعت در ماشین خوابیدم و صبح زود، بعد از گرفتن چندتا عکس یادگاری از این سفر تاریخی،بسمت تهران حرکت کردیم.   در اینجا سفرنامه من به پایان رسید! در اینجا از تمامی دوستان خوبم که افتخار همراهی با ایشان را داشتم، کمال امتنان و تشکر را دارم. راستی دوستان، من یه روفرشی گم کردم! هر کس خبری ازش داره به من بگه و 1000000 مژدگانی دریافت کنه!!!! رامین کاشف زاده عضو کانون نجوم زاوش     ادامه مطلب...
این اولین گزارش شب رصدی به روستای بسیار زیبای رستگان از توابع تفرش، است و همین جا از تمام دوستان می خواهم که گزارش شخصی خودشون بخصوص نقدهای منصفانه و پیشنهاداتشون رو بنویسند و به همراه عکسهایی که گرفتند برای ما بفرستند تا در سایت قرار داده بشود حالا که به ماجرای شب رصدی امروز/دیروز نگاه میکنم احساس میکنم رکورد سریعترین شب رصدی جهان رو شکونده باشیم. بنظرم تقریبا در دو روز از درخواست تا انجام این شب رصدی بیشتر طول نکشید. از این بابت خیلی خوشحالم و احساس کسی که چیزی رو شکونده دارم. متاسفانه به علت اینکه شب رصدی در وسط هفته و روز کاری برگزار شد دیر راه افتادیم و ما دیر به محل رسیدیم و هوا کاملا تاریک شده بود. برای همین نتونستیم طبیعت زیبای این محل رو ببینیم. این موضوع رو وقتی داشتیم بر میگشتیم متوجه شدم و حسرت خوردم. تقریبا وقت اذان مغرب به محل رسیدیم. بعد خوندن نماز مغرب و عشا توسط ضیافتی که به آشپزی دوستمون برگزار شده بود پذیرایی شدیم و بعد از اون هم رفتیم سراغ رصد شبانگاهی. طبق پیش بینی های هوا شناسی تا نیمه شب هوا صاف بود و واقعا آسمان بسیار قشنگی داشت. نمی دونم من اینطور تصور میکنم یا واقعا اینطور هست که در هوای سرد به نظر ستاره ها درخشان تر هست. البته این ممکنه به خاطر صورت فلکی های زمستاتی مثل جبار باشد که پرنورتر هستند. طبق معمول آقایان ولیاری، حمیدیان و فتحی برای دوستان اجرامی را رصد کردند و توضیحاتی در مورد سوالات رصدی دوستان ارائه میکردند. اگرچه که شاخه های درختان رصد رو مشکل کرده بود ولی ترکیب زیبایی که از مخلوط صورت فلکی ها و شاخه ها نیز ایجاد شده بود بسیار دیدنی بود. خلاصه اش یه چیز تو مایه های این عکس سردی هوا سرد و ابری شدن اون باعث ایجاد به قول نجومی ها رمبش در دوستان شد و همه دوستان دور بساط آتش جمع شدیم. و طبق معمول بحث ها شروع شد از شیر مرغ بگیر تا جون آدمیزاد. و  از بحث که خسته شدیم داستان پانتومیم شروع شد. کلی خندیدیم مخصوصا در دو مورد "خز و خیل" و "روز ازل" که البته به اشتباه با "روز عزل" اشتباه گرفته شده بود. ولی درنهایت طبق نظر داوران جایزه بهترین پانتومیم تعلق گرفت به... به ...    به "خز و خیل" با بازی زیرپوستی آقایی که الان اسمش یادم نمیاد اگر عکسهاش رو بفرسته همین جا میزارم. همین. کم کم بعضی از دوستان خوابشون گرفت و رفتند بخوابند ولی توسط مجاهدت های آقای الوند و فتحی آتیش تا صبح روشن موند و دورش یک گپ دوستانه میزدیم. چندتایی عکس یادگاری هم با بساط آتیش گرفتیم. اگر آقای فتحی یادشون نره عکس ها رو ایمیل کنند عکس ها رو اضافه می کنم. نماز صبح رو که خوندیم یک صبحونه مختصر خوردیم و بعد از روشن شدن هوا و تمیز کردن محل غزل خداحافظی رو خوندیم و برگشتیم. هنگام برگشت متوجه طبیعت بی نهایت قشنگ اونجا شدم. تصور کنید ترکیبی از  چند لایه کوه ، ابر و مه با یک دشت وسیع که تازه گندم هاش درو شده بودند و درختان بی برگ تو هوای سرد با یک بارش بارون ریز اضافه عقل رو از سر آدم میپروند. اما بخاطر عجله برای بازگشت و سرما اصلا فرصت برای لذت بردن از این طبیعت زیبا نداشیتم و سریعا باید خودمون رو به هوای آلوده تهران می رسوندیم که رسوندیم. البته دوستان هم تقصیری نداشتند روز چهارشنبه بود و بعضی باید به سرکار و مدرسه میرسیدند. پیشنهادی که می تونم داشته باشم اینه که شب های رصدی طوری برگزار بشه اولا تو تعطیلات آخر هفته باشه تا هم همه دوستان بخصوص آقای رضایی بتونند توی اون شرکت کنند و هم لازم نباشه صبح  با عجله برگردیم. شب رصدی در واقع علاقه ما به طبیعت گم شده یا همان طبیعت آسمان است و این نباید باعث شود که جلوی پایمان را نبینیم. محل شب رصدی باغ یکی از دوستان بود. متاسفانه شاخ و برگ درختان بسیار برای یک رصد شبانگاهی بد هستند. و توصیه من به رصدگرا اینکه هیچ وقت تاکید میکنم هیچ وقت شب رصدی رو تو یک باغ برگزار نکنند. بخصوص برای من که تنها چند تا صورت فلکی دست و پا شکسته بلد بودم کار بسیار مشکل شده بود بالاخره از هر صورت فلکی یکی دو تا جرم پشت شاخه ها پنهان میشد و ... کار رصد سخت و مجبور میشدیم مدام دوربین دو چشمی ها رو جابجا کنیم. فکرش رو کن نمیشد مثلث تابستونی رو پیدا کرد.  صبح که در حال برگشت بودیم و آسمان روشن شده بود متوجه دشتهای بسیار قشنگ و باز اونجا شدیم. به نظرم اون دشت ها بهترین جا برای رصد می تونست باشه ولی در هوای گرم بدون سوز و باد شدید. اگر بشه در تابستان رصد برگزار بشه بسیار عالی است. ولی، هرچقدر رصد تو یک باغ بد هستش، عکاسی نجومی توی این باغ ها بسیار بسیار قشنگه. مخصوصا تو هوای زمستونی که به نظر میرسه درخشندگی ستاره ها زیادتر نسبت به فصل های دیگه هست. به نظرم میشه عکاس های بسیار زیبایی از ترکیب این طبیعت زمینی و آسمانی به هم ایجاد کرد. نکته دیگه ای هم که بد نیست همینجا دوستانه تذکر داده بشه تا در شب های رصدی بعدی دیده نشه، اینه که این رصدها برای درآمد زایی نیست و بصورت دونگی برگزار میشود. و باید تمام کارها نیز به صورت داوطلبانه و دوستانه تقسیم شود. در این شب ها نباید انتطار داشت که کسی دستور بدهد تا کاری انجام شود. هر کس هر کاری که می بیند باید انجام شود را خودش باید وظیفه خودش بداند و انجام دهد. مثلا ما تیم تهیه هیزم و برداشتن لیوان ها از زیرپا که نداریم. به قول انیشتن مهم نیست که کجا باشی مهم اینه که هرجا باشی مفید باشی. متاسفانه چیزی که دیشب من دیدم این بود که بیشتر کارها را دوستانی که سن بالاتری داشتند انجام میدادند چیزی که انتظار عکس آن را داشتیم. مثلا اینکه آقای الوند بارها آب و شاخه  خشک برای آتیش و ... تهیه میکردند دلیل بر خوش قلبی و خوش سفری زیادی این دوست عزیز دارند نه چیز دیگر. انشالله در سفرهای بعدی شاهد اینگونه مسائل نباشیم. این تنها عکسی هست که تونستم با یک گوشی در حال خاموش شدن بگیرم. اصل طبیعت پشت سرم رو فراموش کردم بگیرم. حیف شد. البته یک عکس دیگه هم نصفه شب گرفتم که نیاز به توضیح نداره . قرار بود تو این عکس دوستان بخندند تا حداقل دندونهاشون دیده بشه!!! احتمالا یا نخندیدن یا مسواک نزدن.... اینم آخرت و عاقبت کسیه که بخواد تو یک شب تاریک با گوشی که فلاش نداره عکس یادگاری بندازه. به قول قدیمی ها لعنت بر شاتزی که بدون نور کافی  باز و بسته شود من که نتونستم عکس بندازم ولی یک گشتی تو اینترنت زدم یک چند ت عکس از این روستا انتخاب کردم   اگر فقط یک دلیل لازم بود برای برگزاری یک شب رصدی دیگه تو تفرش(فصل زغال اخته چه فصلیه) اینم یک مسگر دوره گرد فارغ از همه بازی های دنیا       تیتان ادامه مطلب...
طبق قرار قبلی مجمع عمومی کانون نجوم زاوش در روز یکشنبه 12 آبان 1392 با حضور 24 عضو ، سرکار خانم بخشی، کارشناس شبکه همکاری و همکارشان و  جناب آقای رضاخواه ، مسئول محترم باشگاه فناوری  تشکل ها ، رأس ساعت 16 آغاز گردید. لیست اسامی اعضای محترم حاضر در مجمع به شرح زیر است : 1- علیرضا ولی یاری سوینی 2- محمد حسین حمیدیان 3- فاطمه یوز باشی 4- فاطمه نیکذات 5- مهرداد ربیعی 6- رامین کاشف زاده 7- احسان آهن 8- حسین زارعی 9- عباس صادق زاده 10- سمیرا جلایری 11- سمیه محمودی 12-طاهره رمضانی 13- معصومه رمضانی 14- فاطمه پاهنگ 15- پریسا شمس 16- مینا نظیفی 17- پیمان الوند 18- مازیار بابازاده 19- فرشید نیرومند 20- محمد فتحی 21- محسن بیابانی 22- محمد امینی 23- سعید رضایی از بین عزیزان ، 12 نفر نامزد انتخابات شورای مرکزی شدند و پس از رأی گیری ، نتایج به صورت ذیل حاصل شد : توجه : تعداد 4 نفر از اعضا بعد از رای گیری حضور داشتند. 1) محمد حسین حمیدیان ................. 15 رأی (عضو اصلی شورای مرکزی) 2) علیرضا ولی یاری سوینی ............ 14 رأی (عضو اصلی شورای مرکزی) 3) سمیرا جلایری ........................... 14 رأی (عضو اصلی شورای مرکزی) 4) فاطمه یوز باشی ........................ 12 رأی (عضو اصلی شورای مرکزی) 5) فاطمه نیکذات ............................ 10 رأی ( عضو اصلی شورای مرکزی) 6) حسین زارعی ............................. 7 رأی (عضو علی البدل شورای مرکزی) 7) سمیه محمودی ........................... 7 رأی (عضو علی البدل شورای مرکزی) 8) احسان آهن ................................... 6 رأی 9) عباس صادق زاده ............................. 6 رأی 10) مهرداد ربیعی ................................ 6 رأی 11) پیمان الوند .................................... 5 رأی 12) طاهره رمضانی .............................. 4 رأی هفت نفر برتر به عنوان اعضای شورای مرکزی انتخاب شدند و از بین 5 نفر نخست که اعضای اصلی شورای مرکزی را تشکیل می دادند ، یک رأی گیری مخفیانه جهت انتخاب دبیر کانون انجام شد و سرانجام جناب آقای علیرضا ولی یاری سوینی که سال های زیادی دبیری باشگاه نجوم زاوش را بر عهده داشتند ، برای یک سال دیگر به شایستگی به عنوان دبیر کانون نجوم زاوش انتخاب شدند. مجمع در ساعت 17:30 پایان یافت . توجه: این گزارش به زودی مصور می گردد.   عکس: گشت رصدی قصر بهرام- شهریور92 کانون نجوم زاوش   ارادتمند شما محمد حسین حمیدیان ادامه مطلب...

کانون نجوم زاوش در یک نگاه

  باشگاه نجوم کانون علوم در فرهنگسرای بهمن از سال 1379 با تشکیل کلاسهای آموزشی در دوره های مقدماتی و متوسطه برای گروههای سِنّی مختلف شروع به کار نمود. فعالیت رشته نجوم از همان سال 1379 به دبیری آقای مهندس عتیقی شروع شد و از ابتدای نیمه دوم سال 1381 با فراخوانی دوباره اعضاء، باشگاه شکل گرفت و از اواخر سال 1381 با نام «باشگاه نجوم زاوُش» رسمیت بیشتری یافت، و بیش ازگذشته با جدیت تمام به برنامه های نجومی پرداخت. چنانچه تا کنون 23 نشست علمی در زمینه های مختلف علم نجوم برگزارکرده است.   از سال  1384هم باشگاه نجوم به دبیری بنده مرحله جدیدی را شروع کرده است. و اکنون یکی ازفعالترین باشگاههاست. اما در این بین با برگزیدن اهدافی  بر آنست که روح جستجوگری در افرادعلاقه مند به نجوم اغناء شود و مسیر زندگی عادی تنوع بیشتری یابد.  

دبیر کانون نجوم زاوش

علیرضا ولیاری

فعالیت های کانون

از جمله خدماتی که در کانون نجوم زاوش ارائه می گردد،می توان به جلسات هفتگی اشاره نمود که روز یکشنبه هر هفته برگزارمیگردد. و برگزاری نشستهای علمی رصد رویدادهای نجومی "کسوف،گذر سیارات..." اجرای شب های رصدی برگزارنمودن شامگاه های رصدی رصد هلالهای ماه های قمری بر روی برج نجومی و...   

علیرضا  ولی یاری